منوچهر خان حكيم
70
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ جنگ اسكندر با تركان ] اما اين را بگذار ، دو كلمه از اسكندر گوش كن ، كه چون صبح شد ، اسكندر گفت : مركب مرا حاضر كنيد كه سرى به اردو بكشم و ببينم چه آمده است . نسيم به حسب الفرمودهء شهريار رفيعمقدار ، مركب به زير زين درآورده بر آستان حاضر كرد . اسكندر از چادر بيرون آمده متوجه اردوى ظفر اثر شد . نسيم در عنان آن شهريار روان شد و مىرفتند . در اثناى رفتن ، چشم اسكندر در دامنهء كوه افتاد ؛ ديد كه آتشى افروختهاند . گفت علامت اين آتش را بىچيزى نمىدانم . اى نسيم ! راه سركن تا به نزديك آتش رفته ببينم كه چه علامت است . القصّه ، اسكندر متوجّه آن آتش شد ، تا به نزديك آتش رسيدند . ديدند پتيارهاى نشسته ، دمبهدم جاروب بر آب مىزد و بر آتش مىافشاند كه دودى و بخارى از آن برخاسته به طرف اردوى اسكندر مىرفت . اسكندر گفت : اى نسيم ! اين برف و دمه كه ملاحظه كرديم اثر اين جادو است . آنگه تيرى در بهر كمان پيوسته ، به جانب او گشود . وقتى كه رعد خم شد كه جاروب را بر آب زند و بر آتش افشاند ، تير اسكندر بر پشت گردن او خورده كه پرّ آن از حلق او بدر رفت . كنيزى كه مشت هيمه در دست داشت ، ديد كه رعد يك نيزهوار بلند شده بر زمين افتاد . كنيز پيشآمد كه چيزى بخواند و او را بدر برد . اسكندر تيرى ديگر بر او زده ، او را به جهنّم رسانيد . ليس « 1 » بر عقب نگريست . رعد خواست كه بگريزد . اسكندر هى بر مركب زده ، نسيم را گفت : مگذار كه اين حرامزاده بدررود . نسيم در عقب او نهاد . ليس « 2 » ديد كه نسيم او را امان نمىدهد ؛ دست بر خنجر زده ، روى بر نسيم آورد . اسكندر نهيب داد كه اى حرامزاده ! دست بالاى هم نه و گرنه با تير هلاكت خواهم كرد . پس نسيم او را بسته به خدمت اسكندرآورد . اسكندر او را نيز از نسيم گرفت و گفت : اى نسيم ! تو خود را زودتر به اردو رسان ، مبادا كه تركان تاخت به اردو بزنند . پس نسيم سر پالهنگ را به دست اسكندر داده ، متوجّه قزلكوه شد . اما اسكندر را ( 43 ) انتعاشى « 3 » بههم رسيده بود . متفكروار بر اسب نشسته بود كه
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . انتعاش : نشاط و حال خوش .